غبارملال

Posted by:

|

On:

|

,

دگر در سرای عمر روزنی به جائی نیست
که عمری گذشت و نشانی ز روشنائی نیست
زکاخ ِ بینوایان بساختند رنگ و نگار
که رنگ، آن همه خون و، گره گشائی نیست
زاشک دیده و خون، پُر شد این سراچه ی دل
نسیم ِ مست برفت و، جام ِ صهبائی نیست
رسیده خون ِ دل و کمین کرده در گلوی ِ ما
به این بساط ِ یغماگران ، دگر، دوائی نیست
فتاده گوشه ی راهیم و نوای دُهل از دور
نوید عطر صــبا گوید ، دگر گدائی نیست
بنام ِ خدا می زنند لسان ، بدرد ِ خاموشی
اگر چه زبانم الل ، با خدائی نیست
رجا بـــه محفل ِ هالو مبر تو ای غافل
که امید او همه صـبراست و خوشنوائی نیست.

هالو ۲۰۲۶/۲۰/۲